یاد فیلم سینما پارادیزو افتادم! آنجایی که توتو که حالا دیگر موهایش سفید شده به زادگاهش برمی گردد و به سینما می رود. سینمایی که دیگر جز مشتی خاطره چیزی از آن باقی نمانده...
امروز و فرداشت که کانال ها هم جمع شوند و همه مهاجرت کنند به یک جهنم دیگر. شاید آنوقت کرکره کانال را بالا کشیدم. خدا را چه دیدید!
برچسب:
نویسنده: غزل کاظمیان