فیلم سینمایی هموطنان(نام دیگرش: روزهای افتخار) که هفته گذشته از سینما4 پخش شد، محصول 2006 و فرانسوی است. کارگردان آن رشید بوشارب (الجزایری الاصل) است. فیلم ظاهری جنگی اما درونمایه هایی اجتماعی و تا حدی سیاسی دارد و ماجرای آن به جنگ جهانی دوم بازمی گردد. در آن زمان بسیاری از کشورهای آفریقایی مستعمره فرانسه بودند و آفریقا یکی از صحنه های اصلی نبرد بوده است.
همانطور که در فیلم اشاره می شود، ژنرال دوگل (رئیس جمهور فرانسه) اینگونه القاء می کند که این جنگ برای آزادی و برابری است اما واقعیت نشان می دهد این جنگ چیزی جز یک جنگ استعماری نبوده است. درست مانند کفتارهایی که بر سر مرداری با هم نزاع می کنند.
صحنه های آغازین فیلم با سربازگیری ارتش فرانسه از جوانان الجزایری آغاز می شود. صدایی رسا جوانان را به دفاع از مام میهن فرامی خواند و جوانان مسلمان دوان دوان خود را به ماشین های ارتش می رسانند و سوار می شوند. سعید (با بازی جمال دبوز) یکی از این جوانان است که علی رغم مخالفت شدید مادرش خواستار اعزام به جبهه است و در دیالوگی نه چندان قوی و تاثیر گذار در مورد لزوم دفاع از میهن و ارزشهای انسانی به صف رزمندگان می پیوندد.
گروه اعزامی به جبهه ایتالیا می رود و آنجا تقسیم می شوند. سعید(که دست راستش هم معیوب است) در گروهانی است که فرمانده آن گروهبان مارتینز میان سال و خشن است. گروهبانی مستحیل شده در نظامی گری که معتقد است مرگ و زندگی نیروهایش در دستان اوست. فرمانده مستقیم سعید و چند نفر دیگر، سرجوخه عبدالقادر (با بازی سامی بوژیلا) است.
تمام افراد جوخه مسلمان هستند. فیلم صحنه وضو گرفتن یک سرباز را نشان می دهد و سپس ستونی از آنان که در سحرگاه بربلندای کوهی حرکت می کنند. صدایی هم در پس زمینه سوره فتح را به زیبایی قرائت می کند. ترکیب این تصویر و صوت زیبا، صحنه بدیعی را بوجود آورده است. صحنه ای روحانی که البته به زودی معلوم می شود باید در حقیقت و درستی آن شک کرد.
نیروها به صحنه نبرد می رسند. سعید هنوز زیر لب اشهدش را تمام نکرده که باران گلوله و توپ آغاز می شود. تعداد زیادی کشته و مجروح می شوند. اما بالاخره هدف که یک ارتفاع است فتح می شود. سربازی پرچم فرانسه را بر بلندی نصب می کند و فریاد می کشد؛ زنده باد فرانسه! (این صحنه به صراحت بیننده را به یاد عکس معروفی از جنگهای آمریکا می اندازد که تعدادی سرباز آمریکایی در حال نصب پرچم کشورشان بر بالای یک بلندی هستند.)
در اینجا صحنه به میدان نبرد و کشته ها کات می خورد. جنازه هایی که در همه جا پراکنده شده اند و می خواهند هزینه نصب آن پرچم را یادآوری کنند. چالش و بحث اصلی فیلم از صحنه بعد آغاز می شود، گزارشگری جنگی از جنازه های کفن شده ای که کنار هم قطار شده اند عکس می گیرد. کلنل (معادل ژنرال) در حال بازدید از صحنه نبرد است. گزارشگر می پرسد: چقدر تلفات دادیم؟ کلنل که انگار اصلاً چنین سئوالی نشنیده می گوید این یک پیروزی فوق العاده بود. فرانسه پس از سالها شکوه گذشته اش را بازیافت و... بدر پایان هم تاکید می کند گزارشگر همینها را بنویسد، نه چیز دیگری! 
کارگردان در این سکانس قدرت را چه در شکل سیاسی، نظامی و رسانه ای آن به چالش می کشد و صراحتاً تفاوت میان واقعیت و تصور افکار عمومی از آن را بیان می کند. در ادامه ستون سربازان در وضعیتی که می توان آن را دقیقاً به لشگری شکست خورده تشبیه کرد باز می گردند.(همراه با آهنگی بسیار حزن آلود) مقایسه میان این بازگشت با صحنه اعزام آنان به عملیات (در سحرگاه و همراه با قرائت سوره فتح) خود پارادوکس دیگری است که هر چند بسیار آشکار و رو اما گویای واقعیت های این جنگ است.
در مقر، هنگام توزیع غذا، آشپز به یکی از سربازان سیاه پوست گوجه نمی دهد و می گوید گوجه برای همه نیست! (فقط به سربازان فرانسوی تعلق می گیرد) عبدالقادر عصبانی می شود. جعبه گوجه را روی زمین گذاشته و با پا گوجه ها را له می کند و می گوید: حالا هیچکس گوجه نمی خورد! نیروهای الجزایری او را تشویق می کنند. فرمانده ارشد، عبدالقادر را برای ادای توضیح فرا می خواند. سرجوخه در توجیه کار خود می گوید: گلوله میان سربازان فرانسوی و الجزایری فرق نمی گذارد! کاپیتان که مشخص است به تساوی سربازان فرانسوی و آفریقایی اعتقادی ندارد، به دلایل نظامی و شاید ترس از شورش با دادن گوجه به همه موافقت می کند و سربازان آفریقایی از این موفقیت خود خوشحال می شوند.
هموطنان قهرمان مشخصی ندارد و حول محور چند شخصیت دور می زند. علاوه بر سعید و عبدالقادر، مسعود(با بازی رشدی زم) سرباز دیگری است که عاشق دختری فرانسوی است. برای او چندین نامه نوشته اما جوابی نگرفته است. کم کم در وفاداری دختر شک می کند و برای یکی از همرزمانش درد دل می کند. البته در ادامه فیلم معلوم می شود موضوع چیز دیگری است. ارتش فرانسه نامه ها را چک می کند و اصلاً نامه های او به دست دختر نمی رسیده تا جوابی دریافت کند. در صحنه ای دختر هم به یک مقر ارتش می رود و از سرنوشت مسعود می پرسد و می گوید تا به حال چند نامه برایش نوشته اما جوابی نگرفته است!
یکی دیگر از نکته های جالب فیلم، اعلامیه های است که آلمانها برای عملیات روانی بر سر طرف مقابل می ریزند. این اعلامیه ها که به زبان عربی است، روی حق کشی ها و استثمار ارتش فرانسه در قبال الجزایری ها دست می گذارد و جالب اینجاست که آنان را به پیوستن به ارتش آلمان و برخورداری از حقوق برابر دعوت می کند.

در ادامه فیلم، گروهبان ترفیع گرفته و سرگروهبان می شود و درحالی که عبدالقادر شایسته ترفیع است، یک سرجوخه فرانسوی ترفیع می گیرد. عبدالقادر که از این همه تبعیض به تنگ آمده برای نیروها سخنرانی تندی می کند. با سرگروهبان درگیر می شود و به زندان می افتد. مسعود هم در زندان است. او می خواسته فرار کند و به مارسی نزد نامزدش برود.
مقامات ارتش ابتدا می خواهند برای دادن درس عبرت به سایر مسلمانان، عبدالقادر را تنبیه کنند اما سرگروهبان از او حمایت می کند و قرار می شود عبدالقادر و نیروهایش به ماموریتی سخت فرستاده شوند. کلنل با عبدالقادر حرف می زند. او را تهییج و تشویق می کند. از پاداش سخن می گوید و می افزاید فرانسه رشادتهای شما را فراموش نخواهد کرد! نکته ظریف در اینجا ماموریت عبدالقادر است. آنها باید موضعی را که نیروهای آمریکایی تا کنون حفظ کرده اند، حفظ کنند. ماموریت آنها در واقع کمک به آمریکایی هاست. این فیلم در سال 2006و پس از حمله آمریکا به افغانستان و عراق ساخته شده است و بدون شک کارگردان تحولات جهانی و نوع نگاه مسلمانان به آمریکا و رفتار آمریکایی ها با مسلمانان را مد نظر داشته است. در واقع ماموریت جوخه عبدالقادر را می توان نوعی هجو سیاسی قلمداد کرد. جایی که او به نیروهایش می گوید: باید به موقعیت آمریکایی ها برسیم!
عبدالقادر همان حرف ها و وعده های کلنل را برای نیروهاش تکرار می کند و راهی عملیات می شوند. در طول راه به تله های دشمن برخورد کرده و تلفات می دهند.(از جمله برادر یاسر) سرگروهبان هم به شدت زخمی می شود و تنها چهار نفر سالم می مانند؛ عبدالقادر، سعید، مسعود و یاسر(با بازی سامی ناصری).
سرگروهبان به عبدالقادر می گوید از اینجا به بعد تو فرمانده هستی و باید تصمیم بگیری که عملیات ادامه یابد یا لغو شود.سرگروهبان به عبدالقادر می گوید: می توانی انتخاب کنی. بازگشت یا کمک به آمریکایی ها!
عبدالقادر تصمیم به ادامه حرکت می گیرد. ماموریت آنها حفظ یک روستا است. به روستا می رسند. تعداد اندکی مردم باقیمانده را در زیر زمینی جا می دهند و خود موضع می گیرند. کم کم سر و کله آلمان ها پیدا می شود و نبرد آغاز می شود. چهار رزمنده مسلمان دلاورانه می جنگند و یکی یکی در حالاتی افتخار آمیز و البته حزن انگیز کشته می شوند. سعید که قبل از رسیدن آلمانها به سرگروهبان که در بستر افتاده، گفته بود امیدوارم هر چه زودتر بمیری، برای نجات او می رود و می گوید دوستش دارد و هر دو با هم کشته می شوند. شخصیت سرگروهبان جالب و قابل مطالعه است. مادر او مسلمان است و به شدت این را پنهان می کند. وقتی هم می فهمد سعید به رازش پی برده او را تهدید می کند که نباید به کسی چیزی بگوید. سرگروهبان در فیلم نماینده دو رگه هایی است که هم به تبعیض ها واقفند و هم خودشان روا کننده این تبعیض ها هستند. کسانی که هویتی دوگانه داشته و تا پایان نیز این دوگانگی را با خود دارند.
تنها عبدالقادر است که به طرز معجزه آسایی نجات پیدا می کند. نیروهای فرانسه از راه می رسند. غیرنظامی ها را از زیر زمین خارج کرده و با انها عکس یادگاری می گیرند (توسط همان گزارشگر) و گزارشگر به آنها می گوید؛ لبخند بزنید، ارتش فرانسه شما را آزاد کرد!
کلنل با غرور و سوار بر ماشین وارد روستا می شود و به عبدالقادر حتی اجازه نزدیک شدن به او را هم نمی دهند. او به شدت تحقیر می شود و با او مانند دستمالی کثیف برخورد می کنند.
صحنه کات می خورد به 60 سال بعد، در همان مکان. دشتی سبز پوشیده از قبر! پیرمردی فرتوت میان قبرها راه می رود. او عبدالقادر است. قبر سعید، مسعود و یاسر را می یابد. در برابرشان زانومی زند و بغضش را فرو می خورد. یکی از صحنه های زیبای فیلم اینجاست که عبدالقادر به سنگ قبرها دست می کشد. سپس به دست های لرزان خود خیره می شود. او خود را قاتل دوستانش می داند. او آنها را به آن عملیات لعنتی برد و آنها را برای هیچ و پوچ به کشتن داد. حالا او مانده است با یک زندگی فلاکت بار و عذاب وجدانی 60 ساله. عبدالقادر به اتاق محقر خود در حومه یکی از شهرهای فرانسه باز می گردد و فیلم با این توضیح که از سال 1959 به دلیل استقلال کشورهای آفریقایی، مستمری سربازان غیر فرانسوی قطع شده، در سال 2002 دوباره وصل و در دولت جدید دوباره قطع شده است، به پایان می رسد.
هموطنان که جوایز زیادی هم نصیب خود کرده و با استقبال تماشاگران و منتقدان هم مواجه شده، اگر چه فیلمی معترض به شمار می رود اما این اعتراض به شکلی کلی و تا حدودی سطحی نمایش داده می شود. البته این مسئله تا حدی به نوع روایت و ساختار داستان هم بازمی گردد. چرا که بیشتر زمان فیلم – حتی می توان گفت تقرباً تمام آن- در میدان نبرد و مسائل آن می گذرد در حالی که فاجعه اصلی و عمیق تر پس از پایان جنگ اتفاق می افتد. سرگردانی و آوارگی سربازان غیر فرانسوی در جامعه تنها به چند لحظه نمایش دادن پیاده روی عبدالقادر در خیابان و میان مردم محدود شده است. اگر چه ولگردی و آس و پاسی او در همین صحنه کوتاه مشهود است اما کارگردان به عمق این تراژدی سرک نمی کشد و به همین المان بسنده می کند.
فیلم که با هزینه ای نسبتاً بالا (5/15 میلیون یورو و با مشارکت چهار کشور فرانسه، الجزایر، مراکش و بلژیک) ساخته شده، از صحنه های جنگی بسیاری برخوردار است. صحنه هایی که اگر چه با فیلمی مانند نجات سرجوخه رایان قابل قیاس نیست اما بعضی از صحنه های آن زیبا و تاثیرگذار است. در واقع بوشارب خواسته است با تلفیق سینمای متفکر و عامه پسند فیلمی ماندگار بسازد. ضعف شخصیت پردازی هم در فیلم قابل مشاهده است. داستان، هیچکدام از شخصت ها را موشکافانه بررسی نمی کند. البته نباید فراموش کرد که همانطور که از نام فیلم پیداست، اینجا اشخاص مهم نیستند بلکه مردمی قربانی استعمار و بازی های آن شده اند.
تم اصلی فیلم یعنی اعتراض اجتماعی هم چندان عمیق مطرح نمی شود. عبدالقادر شخصیتی معرفی می شود که به دلیل عدم برخورداری از بصیرت کافی، آرمان خواهی اش هم به جایی نمی رسد و در حد له کردن یک جعبه گوجه می ماند. فیلم می توانست پایان های تکان دهنده تری هم داشته باشد. مثلاً عبدالقادر به سراغ کلنل برود.با هفت تیری که از سعید برایش یادگار مانده او را بکشد و خودکشی کند. اما بوشارب ترجیح می دهد فیلمش را با نمایش فلاکت تنها قهرمان زنده داستان به پایان برساند. البته اگر بتوان عبدالقادر را قهرمان نامید.
تمام این هجو سیاسی- اجتماعی که در بستر فیلمی جنگی نمایان است را می توان در ترانه ای که قهرمانان فیلم می خوانند خلاصه کرد؛ « ما از مستعمرات آمده ایم تا از سرزمین مادری حفاظت کنیم، ما از آفریقا آمده ایم تا جانمان را فدا کنیم، ما مردان آفریقا هستیم.»
برچسب:
نویسنده: غزل کاظمیان